خرید بک لینک
به قدری این مدت درمورد بی خوابی ها و گریه های شبونه ی نوزاد، داستان های وحشتناک شنیدیم که کلی به راهکارهای خوابوندنش فکر کردیم. مثلا یه بیلبیلک عروسکی موزیکال بالای تختش آویزون کردیم که با صدای موسیقی لایت بخوابه. البته الان چیزی از باطریش نمونده، بس که خودمون بازی کردیم باهاش! یه بار هم مانور گذاشتیم که مثلا بچه گریه میکنه و حالا بهترین عکسالعمل چیه. شبیه مانورهای زلزله. از یه عروسکی که آهنگ میخونه به عنوان بچه استفاده کردیم. هدیه سعی کرد جعبهی صداش رو جوری زیرش جاسازی کنه که صدا قطع بشه. من پرتش کردم بیرون! :)) گذشته از شوخی، زیاد هم نگران وضعیت جدیدی نیستم که بعد از به دنیا اومدنش قراره تجربه کنیم. درسته که ما پدر و مادرش هستیم و اون فرزند ما و این عناوین خودشون کلی وظایف و تعاریف به همراه دارند و به نظر ترسناک می رسند، ولی تجربه ی داشتن فرزند از همون لحظه ای که فکرش به جون آدم می افته تا آخرش که معلوم نیست چی قراره پیش بیاد، به قدری شخصیه که نسخه پیچیدن و صدور هرنوع دستورالعملی برای دیگران کاری بیهودهست. یعنی اینکه هرکس باید شخصا این سونامی رو تو زندگیش تجربه کنه. سونامی بهنظ

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

بچه اش رو آورده بود ویزیت کنم. بچه ای مبتلا به چروبیسم. من بچه رو ویزیت می کردم و باباهه درد دل می کرد. می گفت : خودم هم اوضاع دندونهام افتضاحه. از پنج سالگی تا همین حالا و احتمالا تا دو ایستگاه مونده به غسالخونه، مشتری دائمی دندونپزشکها بوده و خواهم بود. فکر کنم یکی دوتا دکتر رو خودم بازنشست کردم! از این فرصت استفاده کردم و برای اینکه این وسط ،یه پیام اخلاقی به بچهه رسونده باشم گفتم: حتما وقتی بچه بودید یادتون می رفته شبها مسواک بزنید؟ گفت: من بچه بودم نفهم بودم، اما انقد رو فهمیدم که خیلی هم تقصیر کرم هایی که شبها تو دندونهام مجلس بزم و رقص راه می نداختن نبود که من همیشه ی خدا زیردست دندونپزشک بودم! خدا حال کرده بود به ما دندونهای کم بنیه بده تا تحمل سختی ها درآینده واسمون راحت شه! گفتم... راستش کم آوردم! هیچی نگفتم.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

"پدر بودن" تماشای اون لحظه ست،وقتی اون موجود کوچک و نازنین رو برای اولین بار بغل می کنی. وقتی هنوز نمیدونه باید بخنده یا گریه کنه. لب هاش که سفید و بی خون هستن؛ از درد ،از شادی، از اونچه که لحظاتی پیش به ریه ها فرستاده، مرتعش میشن و می لرزند. پدر بودن تماشای اون لحظه ست. هیچکس حس اون لحظه رو به تصویر نکشیده... چون شدنی نیست. فقط باید خودت از دریچه ی چشم های خودت اون رو تماشا کنی.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

یک دنیا ممنونیم از پیام های پر مهرتون و ببخشید که تک تک نشد تشکر کنم از اینهمه محبتتون. امروز رفتم و شناسنامه ی پسرم رو گرفتم. "کیان" هیجده آذر ساعت شونزده و بیست دقیقه، پا به دنیا گذاشت. الان پنج روزه که با یه حجم چند کیلویی از صافی ، پاکی ، معصومیت ، صداقت و بوی نوزاد زندگی می کنیم. کاش می تونستم کمی از بوش رو براتون بفرستم. :) الان که اینجا نشستم اصلا باورم نمیشه که اینهمه عاشقش شدم و چشمهام ناغافل پر میشه از اشک شوق داشتنش. داشتن این موجود کوچک و نازنین دقیقا مثل یه معجزه ست. از صمیم قلب آرزو میکنم همه ی اونهایی که دوست دارند پدر و مادر بشن هرچه زودتر به آرزوشون برسند.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

حقیقت اینه هرچی که میخواست بشه، تا الان باید میشده، هر کاری که میخواستیم، تا الان باید میکردیم، الان دیگه باید بیرون کشید از این ورطه رخت خویش!


برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

نمیدونم چه سِرّی هست که اندک ساعتهای باقی مونده تا برگشتن به خونه، این همه کِش میان لامصبها.

حتی غروبهای جمعه پیششون لنگ میاندازند.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

دلم میخواست تک تک روزهای این یک ماه رو ثبت می کردم ولی افسوس که مجال نوشتن کم بود. و البته با کدوم جمله میشه خندههای بچهای رو نوشت که از خواب بیدار میشه، یا با کدوم کلمات میشه نگاههای عاشقانهای که نثار پدر و مادرش میکنه رو وصف کرد ؟ ... لحظاتی هست که فقط باید اون لحظه ها رو آروم مزه مزه کرد... لحظات کوتاه و قشنگی که فردا جاشونو به لحظات قشنگتری میدن. با بچه هر روز یه روز تازهست که با روز قبلش خیلی فرق داره … همین.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

تهران شهر بزرگیه. کثیف، شلوغ، با کلی محدودیت و سرکوب. تو تهران شما حتی اگه یه مرد تهرانی شاغل از خانواده متوسط به بالا هم باشین جزو شهروندهای درجه دو و سه هستین (و احتمالا اگه یه زن مهاجر سرپرست خانوار غیرشاغل از خانواده ای فقیر باشین شهروند درجه ده) و غیره و غیره.... اما این شهر برای بعضی چیزهاش قابل تحملتره. مثلا، دید پیشروی سیاسی / اجتماعی خیلی از آدمهاش که در سیستمهای حکومتی که حکومت جلوتر از مردم ایستاده، دیده نمیشه. پس بدیهیه که در حادثهای مثل حادثهی پلاسکو، شهروندها از مسئولها انتظار داشته باشن که واکنش حرفهای، تجهیزات به روز و برنامهای برای اطلاع رسانی داشته باشن. بدیهیه که کنار هزار و یک مشکل دیگهی شهر تهران که تصویر مدیران شهری رو تو ذهن شهروندها مغشوش کرده، عدم احساس امنیت حتی در اطلاعرسانی بعد از حادثه این ذهنیت رو بدتر کنه. این حق یقینا برای شهروندها وجود داره که از مدیران شهری توضیحاتی بخوان و خواهان شرایطی باشن که در اون شرایط در برابر حوادث غیرمترقبهی اینچنینی احساس امنیت بیشتری کنند.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

دیروز سالگرد ازدواج ما بود.چقدر فرق کردیم ؟ خیلی … اما این فرق کردن بد نبوده. جریان سیال و وحشی عشق ،حالا در رگهای زندگی آروم گرفته. و این بد نیست. هرچند گاهی آدم دلش برای اون روزها تنگ میشه. برای نگاههای فضول همکلاسی ها ، پچ پچهای درگوشی ، برای هر روز سر ساعت ۵ بعد از ظهر بیرون زدن از خوابگاه. تلفن زدن های مکرر به سیاوش و علیرضا و گفتن اینکه بچه ها هوای منو داشته باشین! من تا ۹ برمیگردم، و تا ۹ برنگشتنها... یاد اولین جمعه ای که اومدم دنبالت. یاد اولین بار که با هم صبحونه خوردیم. یاد اولین بوسه و هزار چیز دیگه. یاد بعد از ظهرهای زنبق و فال قهوه. یاد پیاده روی های طولانی و یاد اون روزی که اومدم اصفهان. وبالاخره شروع زندگی مشترک که همه اش خاطره ست. اولین مهمونی های دوستانه و شبهایی که میتونستیم تو خونه بمونیم و با هم باشیم. یا جمعه هایی که به زور منو از خونه می کشیدی بیرون تا بریم کوه! هر دو زیباست و هر دو به جای خود. هیجان و دوستی هم کهنه میشه و عمر محدودی داره. اما این عشق سیال در رگهای زندگیمون با کهنهتر شدن طعم ماندگاری پیدا میکنه. هدیهی عزیزم باید اعتراف کنم که زندگی من از همو

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

پسر ما هنر جدیدی پیدا کرده و اونم اینه که وقتی که بغلش میکنیم و میذاریمش روی دوشمون، با کف دستش به شونهی شخصی که بغلش کرده می زنه ! یعنی – بلانسبت!– مثل اسبی که به حرکت تشویقش میکنند...هیه !!هههه !! هیه ! *** داشتم ماجرای شیرینکاری بالا رو برای حمید تعریف میکردم و گفتم که کیان فکر میکنه من اسبم! که حمید گفت که خیلی برای خودت کلاس میذاری چون ما فکر میکنیم که بچه مون فکر میکنه ما خریم! چون وقتی بغلش میکنیم هین هین میکنه!! خدا آخر عاقبت ما رو با این بچه ها به خیر کنه!

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:44

صفحه بندی